آْپتین و دومین عید
۱-ما به عنوان پسر بابا نیما دومین آتیش بازی عمرمون رو دیدیم
ولی راستش ما تو اولینش خیلی نی نی بودیم ولی تو دومین آتیش بازی که این بابای شرمون
مطابق معمول در دبی راه انداخت کلی حال کردیم تازه همه آدم ها هم میخ ما شده بودند ما
می رقصیدم و... دختر وپسر ما رو ماج می کردن و ما شدیم آبلمبو که اگر بابایی نبود ما رو خورده بودن
۲- اما ما دومین عیدمون رو هم دیدیم و بابایی بعد از مدت ها ۳ روز خونه بود و با ما صبح تا شب فوتبال بازی می کرد ما برای اولین بار ماهی هم دیدیم تو سفره هفت سین ولی بابایی نذاشت ما با اونا بازی کنیم هر کاری کردیم نذاشت دستمون رو تو تنگ کنیم و ماهی رو بغل
۳- اما بابا برزگمون رفته ایران ما که باهاش تلفنی صحبت کردیم بابا اومد قطع کنه ما گریه کردیم چون بابا بزرگ دو هفته ای میشه که رفته برای همیشه ایران و دیگه هر روز ما رو نمیبره پارک خلاصه ما تا گریه کردیم این بابا نیمای لوس ما هم گریه کرد ...البته من سال پیش رو هم یادم میاد نمی دونم بابا چرا همیشه دم عید گریه میکنه و میگه اینجا بوی ایران رو نداره .....
۴- رفتیم خونه مامان بزرگ که بازم هرچی تو اتاق گشتیم بابا بزرگ رو پیدا نکردیم ....بعد گفتیم بابا ..بابا خلاصه ما به بابا بزرگ میگیم بابا نفهمیدیم این بابا بزرگهچرا خونه نبود اینجوری بود که مامان بزرگمون زد زیره گریه آخه بابایی یک ماه دیگه میاد
۵- ما با اینکه ۱ سال و ۵ ماهمونه ولی عاشق پسته های عید هستیم و دو لپی می خوریم تازشم کلی عیدی گرفتیم که بابا نیما ریخت تو حسابمون ....
نظرات ()

